تبليغاتX
در کوچه سار تنهایی
سوسول2008_مصيب
 
باز خواهم گشت
تقدیم به تمام عشاق و دردمندانی که در راه عشق فنا شدن.

دوباره باز خواهم گشت...

نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه...

ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت...

و چشمان تو را با نور خواهم شست...

به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد...

رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...

به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند...

|+|نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 20:24 توسط مصیب |
/

به او گفتم زیبا ترین آهنگی که تا به حال شنیده ای برای من بخوان

دو دستش را بر چشمانش نهاد و آرام و بی صدا گریست

وآهنگ فرو افتادن اشکهایش بر روی گونهایش هر دری را به سوی مسیر اشکها رهنمون می کرد

براستی

محبت چگونه چشمه ای ست

که هر کس قطره ای از آن را بنوشد

یک دریا خواهد گریست...

|+|نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 21:17 توسط مصیب |

بد آیینی زسستی های آیین می شود پیدا:

چنان که کفر هم از خامی ی دین می شود پیدا.

توانایی زدانایی نخواهد برد بازی را:

شه شطرنج می ترسد چو فرزین می شود پیدا.

پسایندان آزادی شما ر آبادی و شادی:

بهاران آید و زآنپس گل و نسرین شود پیدا.

چو جا افتاد در بستان بهاران، شاه تردستان،

از او، هر سو، نگاری با هزار آذین شود پیدا.

نهان پیوند آزادی و آبادی در این باشد

که هر چه بیشتر آن شد پدید، این می شود پیدا.

تناورتر درختان را تند بُن ژرف تر در خاک:

که یعنی استواری ها زپایین می شود پیدا.

نیاموزی چرا ـ ای من! ـ زچندین بر زمین خوردن

که گام دومین بعد از نخستین می شود پیدا؟

و گر مصنوع، نظم کارها را بایدت آموخت:

به خط فارسی، شین از پس سین می شود پیدا.

سرشت ما تکامل جوست: در چشمان مان، زین رو

نماید خوشتر آنچ آن سوی پرچین می شود پیدا.

به حسرت گوشه ای منشین: خطرگر شو، سفر به گزین،

اگر گم گشته ات در چین و ماچین می شود پیدا.

نیازی نیست ات با گریه ی خاموش و موییدن:

غم دل مرد را در چهر غمگین می شود پیدا.

نه در آیات مُصحف، بل، که در کردار دینداران،

به پایان، هر دروغ و راست دین می شود پیدا.

شهنشیخ، ار دهان بسته است مردم را، نمی داند

که از خشم فروخورده ست اگر کین می شود پیدا.

 

|+|نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 18:10 توسط مصیب |
 

سعي كن چيزي را كه دوست ميداري بدست بياور

 

  تا مجبور نباشي چيزهايي را كه دوست نداري

 

 دوست بداري

 

|+|نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 16:40 توسط مصیب |

 

برای سال ها می نویسم....سال ها بعد که چشمان تو عاشق می شوند..

..افسوس که قصه ی مادر یزرگ درست بود.... همیشه یکی بود و یکی نبود...

 

YYYYY

دنیای بچگی هر کی زودتر بگه دوست دارم برنده ست. ولی توی دنیای واقعی هر کی زودتر بگه دوست دارم بازنده ست.

 

YYYYY

 

کاش می شد اشک را تهدید کرد


مدت لبخند را تمدید کرد


کاش می شد در میان لحظه ها


لحظه ی دیدار را نزدیک کرد


YYYYY


عشق کلید شهر قلب است به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کلیدی باز شود.

 

YYYYY

قلبمو هدیه می دم بهت . مواظبش باش . نه به خاطر اینکه قلبمه به خاطر اینکه تو توشی.

 

YYYYY

 

اگه قلب من یه اسیره....اگه عشق من حقیره


اگه من همیشه تنهام....اگه جسم من کویره


اگه خالیه دستام....عزیزم من برات عاشق ترینم

 

YYYYY

طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ... شعر می گویم به یادت در قفس غمگینو خسته ...

من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی ... ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای مستی .

YYYYY

يک نصيحت : مواظب خودت باش !

يک خواهش : اصلاً عوض نشو !

يک آرزو : فراموشم نکن !

يک دروغ : تو رو دوست ندارم !

يک حقيقت : دلم برايت تنگ شده است !

 

YYYYY

کسي که دوستش داري ساده ازش دست نکش شايد ديگه هيچ کسو مثل اون  دوست نداشته باشي

و از کسي هم که دوستت داره بي تفاوت عبور نکن چون شايد هيچ وقت هيچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه

 

YYYYY

 

 

 

 

 

|+|نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 14:0 توسط مصیب |
یا رب دل دوستان پر از غم نکنی

با تیر بلا قامت ما خم نکنی

ای چرخ تو را قسم به قران کریم

یک مو ز سر.....ما کم نکنی

|+|نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 17:7 توسط مصیب |

                                                          عشق بازی

 

 

 

    اینقدربا من عشق بازی نکنید

 

 

 

 

            در غیاب من صحنه سازی نکنید 

 

      

 

              این بار صدم بود که گفتم به شما 

 

 

 

 

                       با قلب شکسته عشق بازی نکنید

 

 

|+|نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 12:5 توسط مصیب |
کاش میشد فقط یه لحظه پا بزاری توی خوابم
تــا برای آخـــرین بار من ببوســم روی ماهت
يه روزی میاد من و تو برسیم به هم
دوبــاره دســت گرمت رو بگیرم بمیرم واسه نگـاهـت
ای تمام بـــاورمـن رفتن تو باورم نیست
عشق من سايه تو بر سرم نيست
 
------------------------------------------
تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط يك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟
|+|نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 11:37 توسط مصیب |

|+|نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 20:59 توسط مصیب |
از وقتي رفته اي  تازه فهميده ام معني تنهايي را و درك كرده ام با

تمام وجود دلتنگي را . چقدر جاي تو خالي است . در خانه انگار

سقف پايين تر آمده و ديوارها نزديك تر شده اند . احساس مي كنم

مي خواهند مرا در خويش بفشارند . چقدر تاريك است حتي وقتي كه

تمام چراغ ها را روشن مي كنم . نگاه پنجره سرد است . آينه را غبار

گرفته . چقدر پير و شكسته شده ام . نمي دانم چرا شمعداني ها

دارند خشك مي شوند ؟ من كه مرتب به آنها آب مي دهم . شايد

آنها هم تو را بهانه كرده اند . از وقتي رفته اي ، تازه فهميده ام

بخشي از وجود من بودي . از وقتي رفته اي تازه فهميده ام چقدر

دوستت دارم .

 

 

|+|نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 10:33 توسط مصیب |

آخرین نوشته ها










ورود به چت روم

Powered by: Reza-Soft